راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

کوچولوی نازم بزرگ شده

  هفته گذشته بابایی اتا رفت که دفترچه هامونو تمدید کنه که دفترچه منو خودش رو تمدید کرد ولی مال تو رو نه وقتی پرسیدم چرا گفت : مسئولش گفت باید دفترچه خانم کوچولوتون عکس دار بشه   میدونی یعنی، قربونت برم یعنی دیگه خانم شدی ناز شدی بزرگ شدی .   برای همین بابایی اتا تورو برد عکاسی و عکست رو گرفت که ببره و دفترچتو تمدید کنه و این برای اولین بار بود که با بابایی اتا رفتیم تنهایی عکاسی و عکس گرفتی تازه بابایی اتا گفت حسابی هم اذیتش کردی تا تونستند ازت عکس بگیرند . ...
12 شهريور 1391

رفتن به مهمانی

                    از سمت راست محمد علی - نساء - علی - مریم - نگین - زهرا بعد سه نفر وسط از سمت راست مهزیار - نجمه - حسین و اینک گل دخمل خودم رامیلا خانم   این بچه ها همه نوه های مادربزرگم هستند یعنی بچه های خاله و دایی . و خانم کوچولویی که اون وسطا می چرخه وروجک منه که نتیجه است.    روز جمعه من به همراه رامیلا و آنا رفتیم یکسری به زنیم خونه مادربزرگ و پدر بزرگ بنده که چون چند روزی تعطیلات بود همه نوه ها دور هم جمع شده بودن, البته به خاطر این هم بود که یکی از خاله خودم هم با دو تا از بچه هاش از تهران اومده بودن ما ه...
5 شهريور 1391

تولد باباجونی

  روز یکشنبه 29/ 5/.... تولد باب اجون بود جاتون خالی، خیلی خوش گذشت یک جشن کوچولوی خودمونی گرفتیم شیرینی و شکلات و آجیل و پفک و چیبس و کلی چیز دیگه داشتیم. حسابی به خودمون رسیدیم شام هم دور هم هم ساندویچ داشتیم و هم خوراک مرغ خیلی خوب بود حسابی هم خوش گذشت بعد از غذا هم مامانی ژله خیلی خوشمزه خوردیم که من و مامان ساناز درستش کرده بودیم . تازه کلی هم عکس گرفتیم بعد هم من کلی رقصیدم و یک کادوی کوچولو هم به باباجون دادم .   این هم ژله ای که من و مامان ساناز درست کردیم .                    ...
2 شهريور 1391

آمادن یک زلزله کوچولو در خونه ما

    این آرامش قبل از زلزله. و اینک زلزله شروع میشود، این خانم کوچولو که مشاهده می فرمائید تمام زندگی ما رو ظرف دو دقیقه ریخت بهم، جاتون خالی نبودید ببینید چی شد و چه اتفاقاتی افتاد . بقیه داستان را در ادامه مطلب مشاهده بفرمائید . ادامه مطلب ....     این هم ادامه داستان که خودتون ملاحظه می فرمائید . از خوشحالی نمی دونه چه کار کنه و تازه ذوق میکنه که اینکارهارو داره انجام میده .   شما فقط ملاحظه بفرمائید لبخند دلنشین این وروجک ما رو . قربونت برم که اینقدر خوشحال بودی و ذوق میکردی تازه کلی هم تلاش کردی خسته شدی . این هم بعد ا...
29 مرداد 1391

مسابقه کودک خواب آلود سپیده جون

    دوستان جون جونی سلام   رامیلا توی مسابقه کودک خواب آلود شرکت کرده اگه میشه بهش رأی بدید ممنون میشم. از طریق آدرس زیر می توانید رأی خود را اعلام فرمائید منتظر رأی شما دوستان گل هستیم، رامیلا جون شماره اش 26 است ، رأی های خودتون را در قسمت نظرات قرار بدید باز  هم ممنون. http://koodakeman91.niniweblog.com/cat44.php       26 ...
28 مرداد 1391

زنگ تفریح

  دیروز تاریخ 91/5/25 خانم کوچولوی من بعد از مدتها بردم سرکار پیش من بعد هم حساب ی بازی کردو همه رو سرگرم کرد تا تایم کاری تمام شد با بابا اتا برگشتیم به سمت خونه . راستش دیروز چون باباجون اینا بنایی داشتن من با خودم فکر کردم رامیلا رو ببرم سرکار تا جلو دست و پای آنا رو نگیره و چون به اندازه کافی آنا و باباجون و دایی آرش خسته میشن رامیلا دیگه اذیتشون نکنه به خاطر این حدودای ساعت 9 تا 10 صبح بود که زنگ زدم ببینم رامیلا از خواب بیدار شده یا نه و چون میدونستم این حدودا از خواب بیدار میشه، همون موقع یکی از همکارام هم پاس ساعتی گرفته بود و میخواست بره تا بانک من هم از فرصت استفاده کردمو گفتم من هم باهات میام تا بر...
26 مرداد 1391

آموزش خوردن ماست به شیوه جدید

  این هم شیوه جدید ماست خوردن .       دو سه شب پیش برای افطار رفتیم پیش آنا و باباجونو و دایی آرش، بابا اتا هم رفتو گوشت تازه گرفت که کباب کنیم برای افطار جاتون خالی این عکسها هم مربوط به بعد از غذاست حدودای ساعت 11 شب که این خانم کوچولوی ما هوس ماست کرده بود و حسابی ما رو گذاشت سرکار . این هم ناز کردنش برای گرفتن عکس     حسابی قربونش برم بهش چسبید آخراش هم که حسابی لباساشو خودشو ماستی کرد . ...
24 مرداد 1391

وروجک کوچولو

  سلام خوشگل مامان امروز تاریخ 1391/5/24 وقتی از سرکار برگشتیم به سمت خونه دخملم از ماشین پیاده شدو راه افتاد به سمت راه پله ها که بره بالا که یکی از همسایه هامون به نام آقای کاظمی ماشینش رو پارک کرد تو پارکینگ و راه افتاد بره خونشون، من هم پشت سرش بودم که رامیلا رو تو راه پله ها دیدو گفت نازی کوچولو خودم صداشو شنیدم بعد صدای رامیلا رو که صدای من و باباش میکرد که بریم بالا وقتی من رسیدم بهش گفت مامانی عمو گفت نازی کوچولو نزدیک بود بیهوش بشم از خنده وقتی رامیلا این حرف زد یعنی قربونش برم داشت تعریف میکرد که آقای همسایه چی بهش گفته، وقتی که باباش هم رسید خونه برگشت گفت بابایی عمو اینو بهم گفت، بابایی هم ذوق کرد به ...
24 مرداد 1391